سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
حذف تبلیغات طمع‌زا از رسانه ملّی
آنکه مغلوب غفلت شود، دلش می میرد . [امام علی علیه السلام]
 
سه شنبه 92 خرداد 7 , ساعت 8:39 عصر
ماندنت را گریستی اما...

می توانی نایستی اما...

                                 توکه مجبور نیستی اما...

                                  عشق (اما)ی کوچکی دارد...


سه شنبه 92 خرداد 7 , ساعت 8:39 عصر
گاهی شعر سراغم را می گیرد..و گاهی تو...

چه فرقی می کند؟!

هردو به دلتنگی ختم میشوید...

زندگی کردن خیلی سخت است...در این تداخل ناچار روز مرگی و من!

راست می گویی عزیزم...که...من ...(عزیزم)را خیلی غلیظ تلفظ می کنم!!!

این تنها کاریست که از من بر می آید..برای فرار از سونامی دل تنگی و بارانهای وقت و بی وقتی که بی تو همه اش سراغ من می آیند...

لطفا کمی راه کم غلظت را پیش روی ترسهایم بگذار...

این پرنده دارد کابوس خفقان می بیند...

...

لطفا بی تفاوت ننشین روبروی احساسم...

نگاهت قرار سکوت نداشت با من...

لحظه های اخمو را نمی خواهم..

دوره ی سینمای صامت گذشته است...

....

نشسته ام روی نیمکت فلزی بالای پله های دانشکده...

به جای تمرکز روی نوشته هایم دارم به ...به...صنعت معماری فکر می کنم!!!

پ

دارم ساکت می شم...

سکوت...فقط به خاطر اینکه بلندترین فریاد ممکنه!!!

به یاد آرزوهایی که می میرند...سکوتی میکنم به سنگینی فریاد!!!


سه شنبه 92 خرداد 7 , ساعت 8:39 عصر
شاید باورت شود ...شاید هم نه!...

اما این روزها در زوال نامه های کاغذی..پست چی ها هنوز مارا به خاطر دارند و همیشه حال تو را می پرسند...

...

خاطره ای دست نیافتنی شده ایم برایشان...شاید باورت شود شاید هم نه...!!

...

همینکه می دانم خوبی و زندگی ات هرروز بهتر می شود

همینکه شادمانی ات را می بینم کافی ست!عظمت عشق به همین لحظه های کوتاه است...

نه پریدن از برج میلاد!!!!

...

_صبح بخیر....

شب بخیر....

چهار کلمه در بیست و چهار ساعت...

نمی دانم...شاید عشق همین باشد...

-می خواهم به حسابت برسم...تلخی هایت را شیرین فرض می کنم و خوبهایت را هزار برابر بیشتر...

می بینی؟هنوز خودم را به راهت می زنم...

با اینکه چپ می روی...با اینکه چپ می شوم...اما...

خودم را بی مهابا به راهت می زنم

مثل همانوقتها...بی کله!


سه شنبه 92 خرداد 7 , ساعت 8:39 عصر
یک نفر مست...پیش می لید

کوزه بر دست...پیش می آید

عاشقی جرم نیست ای مردم

اتفاق است...پیش می آید...

 

پیش آمدی...پا پیش گذاشتی و شدی عجیب و غریبترین و مقدس ترین پیشامد زندگی ام.

تا همین جایی که فقط چند ماه می گذرد از آخرین قرارمان.

آخرین قرارمان در حریم امن امامت...

آخرین قرارمان در گرگ و میش بیم و امیدم...

پیش آمدی و دست های خالی ام از (تو)را گرفتی توی دستهای از نظر پنهانت و آنجا بود که حس کردم از آغاز آفرینش منتظر پیش آمدنت بودم...

مقدس ترین اتفاق زندگی ام...عزیز...جسارتم را بگذار به حساب بیقراری ام...

بیقراری حاصل از تویی که انگار قرار نیست دست از دلم بردارد.

با تو بیقرار و بی تو بیقرار...

و چه لذتی دارد بیقرار قرارهای با تو بودن...شمردن تک تک ثانیه ها برای لمس بودنت.

آنجا که سرم را روی دوش زمین می گذارمو همه چیز را از ما وراء می بینم...آنهمه عظمت لا یتنماهی و تو  و اینهمه خواری و کوچکی غیر قابل انکار من....

منی که تمام دارو ندارم نگاه توست که اگر نگاهم نمی کردی عشقی نبود و اگر عشقی نبود زخمی نبود و اگر زخمی نبود در پی نوشدارو از خاک تا افلاک را یک شبه طی نمی کردم و پیدایت نمی کردم در فراسوی زمان و اینهمه قرن...

دنیا بیستون است ومن فرهادم برای تو...و می چرخم و می چرخم تا همه چیزم را در سماع برای تو از دست بدهم..

عاری از هر گناه و به وضوح آدمیت...

هریک از دایره ی جمع به جایی رفتند

ما بماندیم و خیال تو به یک جای مقیم

می خواهمت تا زنده بمانم..تا زنده بشوم...بمانم زیر سایه ی امنت و هو حق سر بدهم و وقت هایی که دلتنگی های وقت و بی وقت می آیندو بساطشان را پهن می کنند توی من سر به آستانت بگذارم...

و تمام غمهایم را بتکانم و به تو تکیه کنم و تمام دنیا را به زانو در بیاورم..

از بهشت که بیرون آمدم هیچ نداشتم و هبوط تنها دارایی ام بود...تنها دارایی حاصل خیانت به تو...

من بی تو می مردم.من بی بهشت می مردم اما تو خود گفتی بروم و بدانم جاده ای که مرا دوباره به تو می رساند از زمین می گذرد.زمینی که تمام ظلم است و فساد..

و من رفتم و کوله بارم تنهایی بد و تنهایی و تنهایی...

حالا اما جاده را نشانم دادی در همان رمضانی که از سرم گذشت در حرم امن امام هشتمت...

اشکم را پاک کردی و فانوس بصیرت دستم دادی.

و من حالا عاشق تر از همیشه ام برای تو....و به حقانیتت رسیدم و آوای بندگی سر دادم که...همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی...

تو تنها آرزوی قشنگ من بودی و هستی...به خداییت قسم عاشق تر از همیشه به درگاهت سجده می کنم..

و من الله توفیق


سه شنبه 92 خرداد 7 , ساعت 8:39 عصر
هرکه بامش بیش...برفش..!!نه!!کبوتر بیش تر...

سلام عزیز...

سلام پراز دلتنگی و غبار مرا می پذیری؟

مثل همیشه ها؟

مثل همیشه هایی که همیشه هستند اما من نیستم...

دلم تنگ تنگ تنگ است و من بی تو تنهای تنهای تنها...

تمام دریاها را گریه کردم همین پیش پای هوایت...دم رفتن..خوش به حال فهیم ...برادرم...که هی وقت و بی وقت مهمانت میشود..

دلم هوایت را کرده ...

کاش قسمتم کنی دوبار دوباره دوباره توی آغوش امن حریمت به آرامش برسم...

تورا به دلم قول داده ام..

شرمنده ام نمی کنی...میدانم.

زیر دین چارده معصومم اما گردنم...

زیر دین حضرت موسی بن جعفر بیش تر...

عازم مشهد شدم تا با تو درد دل کنم

بودنت را می کنم اینگونه باور ...بیش تر

مرقدت ضرب المثل های مرا تکمیل کرد...

هرکه بامش بیش برفش نه!کبوتر بیش تر..

باز هم علیک السلام...می خواهم



لیست کل یادداشت های این وبلاگ